
![]() |
![]() |
|
| خاطرات زندگی |
|
سلام دوستای گلم خوبین ؟ راستی امروز ۱۱ آبان تولدمه و من وارد ۲۸ سالگی شدم . چهارشنبه هفته قبل مرخصی گرفتم. مادربزرگ مادریم از مشهد اومده و خونه خاله ام مستقر شده و من و مامانم نهار رفتیم اونجا . خیلی خیلی خوش گذشت و چقدر خندیدیم جای همتون خالی . عصر هم آقای شوهر اومد دنبالم . طفلکی ۲ ساعت تو ترافیک مونده بود تا برسه . خیلی دلم براش سوخت . جمعه هم با دوست آقای شوهر رفتیم امامه که تو راهه اوشان فشمه . خیلی خیلی خوش گذشت مخصوصا اینکه فصله پائیزه و مناظر خیلی زیبایی ازپائیز هزار رنگ دیدیم . جای همتون خالی . الانم که دارم آپ میکنم گردن در شدیدی دارم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آبان1388ساعت 10:39 توسط نیکو |
|
|
سلام به دوستای گلم . خوبین ؟ خوشین ؟ ایشالا همیشه زندگیتون بر وفق مرادتون باشه . نتیجه نظرسنجی پست قبل اینکه همچنان مصرانه سر حرف خودم هستم و نی نی نمیخوام . اون روز تو بیمارستان یه دختر و پسر جوون بودن که بچه ۵ ماهشون رو آورده بودن بیمارستان و از اونجایی که ظاهرا بچه بدحال بوده اونام حال خوشی نداشتن طلفکیا . اونقدر ر م ا ن ت ی ک بودن و همش ب غ ل هم گریه میکردن . ایشالا خدا برای کسی نیاره . حالا نمیدونم واقعا چی بگم . قربون قدرت خدا برم . به یکی که بچه نمیخواد بچه میده ، اونم میبره میزاره سر راه . به یکی که بچه میخواد ، بچه نمیده وقتی هم میده آخرش اینجوری ازش میگیره . ایشالا همتون همیشه سالم و شاد باشید و فقط تو زندگیتون شاهد خوبی و خوشبختی باشین . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 مهر1388ساعت 8:49 توسط نیکو |
|
|
سلام دوستای گلم خوبین ؟ دماغتون چاقه ؟ از حال من بپرسید خداروشکر خوبم . راستی ماه مهرتون مبارک . میگم مبارک چون بالاخر هرکس با این ماه به نوعی درگیره . دانشجوها،معلمها، مامانهای عزیز که بچه مدرسه ای یا مهدکودکی دارن ، خلاصه همه با شروع ماه مهر درگیر میشن امیدوارم همیشه همه موفق باشن . خودمم این ترم ۱۹ واحد برداشتم . خداکنه باز تنبلی نکنم تو حذف اضطراری نصفشو حذف کنم . دیروز همکارم ندا بهم میگه تو چرا دیگه وبلاگتو آپ نمیکنی ؟ بهش گفتم به خدا هیچی برای نوشتن ندارم . هرچی فکر میکنم هیچی به ذهنم نمیاد . البته خداکنه همیشه همه مطالب شاد و ماجراهای شیرین برای نوشتن داشته باشن و همه از اتفاقات خوب تو وبلاگمون بگیم . اما من واقعا دچار روزمرگی شدم . صبح ساعت ۶ صبح بیدار میشیم . ساعت ۷ میریم بیرون ۸ میرسیم سرکار و تا ۴ بعدازظهر اونجام . ساعت ۵ میرسیم خونه . خونه که میرسیم راه من و شوهرم از هم جدا میشه . اون به سمت راست و سمت اتاق خواب و اتاق کامپیوتر میره . و من هم که شیفت دوم کارم شروع میشه و به سمت چپ و یک راست تو آشپزخونه و سراغ شام شب و نهار فردا که بدم آقای شوهر ببره . تورو خدا نیگا کنین ! مادر شوهر خودم یکبار تاحالا در این مورد باهام حرف نزده . حالا مامان خودم ! به جای اینکه فامیل شوهر واسم حرف در بیارن فامیل خودم دارن برام حرف در میارن . خلاصه سرتونو درد نیارم ایشالا خدا بچه هاتونو براتو سالم نگه داره و به اونایی هم که ندارن و میخوان بچه های سالمی بده . مواظب خودتون باشین . فعلا تا بعد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 11:14 توسط نیکو |
|
|
سلام دوستای گلم خوبین خوشین سلامتین . نماز روزه ها قبول باشه ایشالا . ماه رمضون هم ماشالا نمیدونم چرا آدم همش وقت کم میاره و به هیچ چیز نمیرسه البته به نظرم خیلی خوب بود و تنوع تو زندگی لازمه . آخه برنامه زندگی ما حسابی به هم ریخته . صبحها همیشه ساعت ۶ بیدار میشدیم الان ساعت ۸ بیدار میشیم . و از اونجایی که من به خاطر مشکل معده ام و فشار خون پایینم و آقای شوهر هم به خاطر سنگ کلیه اش نمیتونیم روزه بگیریم بعد از خوردن صبحانه راهی محل کار میشیم . تا میام به خودم تکون بدم ظهر شده و باید بریم خونه . بعد از خوردن نهار
بعد میایم و حدودا ساعت ۲ میخوابیم و دوباره از اول . حالامیگم بعد از ماه رمضون از هیچ کدوم این برنامه ها خبری نیست . باید ۶ صبح بیدار شیم ۷ بریم تا ۴ سرکار باشیم و تا بیایم خونه ۶ شده . بدو بدو غذا درست کن و سر شب بخواب که باید صبح زود بری سرکار . خلاصه قربون خدا برم راست میگن ماه رمضون ماه میهمانی خداست . ما هم اینجوری به میهمانی خدا دعوت شدیم . کل هفته پیش هم که همش مهمون داشتیم . ۵ شنبه هم دخترعموی خودم که از مشهد اومده به اتفاق خواهرش و داداش خودم رو دعوت کردم . دیگه حسابی خسته شده بودم . حالا جالب اینجاست که آقای شوهر شبش میگه خوب فردا کیو دعوت کنیم بیاد . هفته بعد رو هم برنامه ریزی کنیم که مهمون دعوت کنیم . منو میگی داشتم دیوانه میشدم . البته خودم از مهمونی خوشم میاد ولی دیگه پشت سرهم و اونم رودرواسی دار خیلی سخته . دقیقا آخرین مهمونی که تموم شد نفس راحتی کشیدم که نگو و چنان احساس راحتی کردم . دقیقا احساس شخصی رو داشتم که آخرین امتحانشو داده . دیگه چه میشه کرد ماه مهمونی خداست دیگه . ایشالا همیشه سفره هاتون پربرکت و خودتون شاد باشید . التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 10:9 توسط نیکو |
|
|
سلام به دوستای گلم . خوبین خوشین دماغتون چاقه ؟ فرارسیدن ماه پر برکت رمضان رو تبریک میگم بهتون . مراسم نامزدی خواهر آقای شوهر هم به سلامتی و خوشی تموم شد و واقعا به هممون خوش گذشت . خیلی هم جای همتون خالی بود . دیگه نه اینکه آقای شوهرم هم همین یه دونه خواهرو داره خلاصه همه سنگ تموم گذاشته بودن . ایشالا که خوشبخت بشن . منم که همونجور که گفتم حسابی احساس عروس بزرگ بودن بهم دست داده بود فقط گوش کنین براتون تعریف کنم از قبل از مراسم که چی به سرم اومد از بس حرص خوردم . صبحش قرار بود با مامان آقای شوهر بریم آرایشگاه که آشنامونه که یهو آرایشگره زنگ زد که امروز برام کار پیش اومده ببخشید تازه مثلا از قبل وقت گرفته بودیم . حالا حساب کنین که من اصلا آمادگی نداشتم .
جمعه ای که گذشت خونه دوست آقای شوهر افطاری دعوت بودیم و جاتون خیلی خالی از بس طفلک خانومش سنگ تموم گذاشته بود و نه اینکه ترک هم هستن واقعا غذاهای خوشمزه ای میپزه . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 10:24 توسط نیکو |
|
| درباره وبلاگ |
اینجا صندوقچه کوچکی است برای درج خاطرات زندگی 2 نفره ماخاطراتی که دیگر تکرار نمیشوند .
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|