تبليغاتX
دختر آبان

خاطرات زندگی

سلام دوستای خوبم حالتون چطوره . ایشالا خوبه خوبه خوب باشین . من که خیلی درگیرم و بعد از فوت پدرشوهرم خیلی بی حوصله شدم . اصلا حوصله هیچ کاری ندارم .نه کار کردن . نه کار خونه نه کار اداره و نه حتی درس خوندن . نمیدونم این روحیه ام تا کی میخواد ادامه داشته باشه  این چند وقته هم حسابی درگیر مراسم چهلم هستیم . از چاپ اعلامیه تا مداح و رستوران و غیره .... دیگه شوهر منم که پسر بزرگه است طبیعتا باید تلاش بیشتری بکنیم . باورم نمیشه چطوری چهل روز گذشت ؟ برای ماها که انگار چهل سال گذشته . جای خالی بابا خیلی احساس میشه . هرجا میریم . هرکار میکنیم همش میگیم یادش بخیر بابا اینجوری یادش بخیر بابا اونجوری . یا اگه جایی بریم که منظره زیبایی داشته باشه آقای شوهر همش میگه کاش بابا هم بود .  خلاصه همه جا یادش همراه ماست .

جمعه ۱۰/۲/۸۹ هم مراسم چهلم باباست . انگار نه انگار که مثلا قرار بود ۳۰ اردیبهشت عروسی خواهر شوهرم باشه . به یک لحظه تمام شادیها به عزا تبدیل شد . خدایا راضیم به رضای تو . اصلا هنوز که هنوزه باورش برامون سخته . من که با چشم خودم دیدم بابا رو دفن کردن بازم باورم نمیشه . خلاصه ایشالا خدا برای هیچکدومتون نیاره و همیشه سالم و شاد باشید . و اگه برای شادی روح بابا ( آقای محمدعلی ترابی) و اموات خودتون فاتحه یا صلواتی بفرستین ممنونتون میشم .

راستی نمیدونم طوطی منو یادتون هست یا نه ؟ همون که یک روز در قفس باز بود رفت و من کلی گریه کردم ولی بعدا شب که شد برگشت اومد خونه . ۲ تا تخم گذاشته . خیلی جالبه برام چون تو اینترنت هرجا سرچ کردم دیدم نوشته محاله این طوطیها توی قفس تخم بزارن و جالب اینجاست که ۱۰ ساله ما اینو داریم یدونه هم تخم نذاشته . جالب اینجاست که اگه طرف قفسش بری چنان میزنه همه رو که نگو  دیروزم دیدم خیلی دلم تغییرات میخواد رفتیم با آقای شوهر یک فنچ ماده خریدیم چون فنچ مادمون مرده بود و یک جفت مرغ عشق . که حالا عکسشونو بعدا میزارم . میخواستم یک سره هم بخرم که آقای شوهر گفت خوبه حالا بعدا میخریم . این عکس طوطیمه که پارسال انداختم . خدا کنه تخماش جوجه بشه . اونی که بالای قفس ماده است و توی قفسه نر .

Image Hosting by PictureTrail.com

ایشالا همیشه براتون شادی و خوشی باشه فعلا بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اردیبهشت1389ساعت 11:4  توسط نیکو | 

سلام دوستای خوبم . حالتون چطوره . سال نو مبارک امیدوارم سال خوبی براتون باشه . برای من که نبود . البته ناشکری نمیکنم خدارو شکرت راضیم به رضای تو ولی بدترین روزهای عمرم رو تجربه کردم که ایشالا خدا برای هیچکدومتون نیاره . روز چهارم فروردین پدرشوهر نازنینم به رحمت خدا رفت . خیلی سخت بود خیلی زیاد . خیلی ناگهانی اتفاق افتاد و هممون شوکه شدیم . از ۲۸ اسفند تو بیمارستان بودیم تا ۴ فروردین بعدشم هر روز بهشت زهرا و گریه و شیون . واقعا خیلی سخته . اونقدر همه چیز یکدفعه اتفاق افتاد که هیچکس نفهمید اصلا چطور این اتفاق افتاد .راستش مرحوم پدر شوهرم از یکی دوماه قبل معده درد گرفته بود و کلی دکتر و عکس و آزمایش تا اینکه تشخیص دادن یک تومور در روده بزرگه و باید عمل بشه .گفتیم بعد از عید عمل میکنیم دکترا گفتن نه خیلی زود باید عمل بشه . خلاصه روز ۲۹ اسفند قرارشد بابا رو عمل کنن . چون بابا ناراحتی قلبی داشت نگران بودیم بیهوشی براش خطرناک باشه و به هوش نیاد . خلاصه عمل به خوبی انجام شد و بابا هم به هوش اومد بعد از ۲۴ ساعت به بخش منتقل شد و روز به روزم حالش بهتر میشد . روز آخر که همه فامیل هم اومده بودن ملاقاتش  به قدری حالش خوب بود که کسی باور نمیکرد تا چند ساعت دیگه ..... خلاصه از نیمه های شب بابا احساس ناراحتی میکنه و قلبش درد میکرده و گلوش میسوخته که به پرستارا و دکترا میگن و میان چک میکنن میگن چیزی نیست . دیگه خلاصه بابا میگه قرص زیرزبونی میخوام  بهش نمیدن میگن خوب نیست و از این حرفا تا اینکه به مامان میگه زیر بغل منو بگیر خودم برم به پرستارا بگم حالم بده بیان قرص بدن که متاسفانه تا دم در بیشتر نمیتونه بره و ...........  خدا برای هیچکس نیاره . ساعت ۵ صبح این اتفاق میفته و ساعت تقریبا ۶ صبح به ما خبر میدن . البته به من میگن ولی من به تا در بیمارستان به آقای شوهر نگفتم . در بیمارستان که گفتم به قدری حالش بد شد که از همونجا مستقیم به کمک نگهبانا بردیمش اورژانس . خلاصه دیگه تا بقیه برسن و  همه از مسافرت برگشتن و تدفین و ختم و مراسم و ...... برام یه عمر گذشت انگار یکسال شد .  به قدری همه شوکه شدیم که باور کردنش هنوز برامون سخته . ولی در هر حال باباجون خیلی جات خالیه . خیلی خیلی مخصوصا که همه میدونن منو خیلی خیلی دوست داشتی . منم خیلی دوستت داشتم و تا ابد خواهم داشت . روحت شاد . دوستای خوبم از همتون میخوام برای شادی روح باباجون (آقای محمدعلی ترابی) فاتحه بخونین و امیدوارم همیشه سایه پدر مادر بالای سرتون باشه و سال خوبی داشته باشین.

 

Image Hosting by PictureTrail.com

سمت راست بابای عزیز به همراه مرحومه مادرش نفر سمت چپ هم برادر بابا 

باباجون و خانم جان مهربان خداوند رحمتتون کنه روحتون شاد و عمو جون سالهای سال سلامت باشی 

+ نوشته شده در  شنبه 14 فروردین1389ساعت 9:28  توسط نیکو | 

سلام به دوستای گلم . خوبین خوشین . خیلی دلم براتون تنگ شده بود . امروز دقیقا ۸۴ روزه که ننوشتم . این یعنی دقیقا ۸۴ روزه اینترنت نیومدم . البته گاهگداری یک سری بهتون میزدم و مطالبتون رو میخوندم ولی کامنت نمیذاشتم.

راستش اولش که به علت امتحانام بود که وقت نداشتم . بعدش به علت خرابی اینترنت خونه و بعدشم قطعی اینترنت اداره بود  . اینترنت خونه هم که قربونش برم باید یکی هلش بده تا تکون بخوره از بس کنده نمیشه باهاش کار کرد . تا زد و اینترنت اداره هم به سلامتی دوباره وصل شد و بنده در خدمت شما هستم . الان که شروع کردم دارم یکی یکی مطالب شماهارو که عقب موندم میخونم .

ایام عید هم نزدیکه و من ماشالا هنوز هیچ کار نکردم .  کارگر هم که قرار بوده بیاد خونه تکونی هنوز نیومده گفته وسط هفته میاد آخه بابا جان امروز ۱۵ اسفنده منم که همش سرکارم پس کی میخوای بیای آدم حسابی . تازه به دلیل یک اشتباه کامپیوتری این ترم نتونستم هنوز انتخاب واحد کنم و کلی از همه عقب افتادم رفتم دانشگاه گفتن با حذف و اضافه انتخاب واحد کن .حالا هنوزم از حذف و اضافه خبری نیست . توروخدا می بینین چقدر همه چیز تو هم گره خورده .

برای عید تصمیم گرفتیم تمام تعطیلات رو بریم شمال اگه خدا بخواد . امسال اصلا حوصله دید و بازدید ندارم ت ببینیم چی پیش میاد. 

اردیبهشت هم ایشالا عروسی خواهر آقای شوهره به سلامتی و کلی هم کار برای بعد از عید..... خلاصه این ماجراها همچنان ادامه دارد . فعلا تا اینجا از من داشته باشید تا بیام باز تعریف کنم . البته اگه نرم باز ۳ ماه بعد بیام . فعلا بای بای

+ نوشته شده در  شنبه 15 اسفند1388ساعت 11:0  توسط نیکو | 

سلام به دوستای گلم خوبین ؟ خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده خیلی زیاد . حتی دلم برای وبلاگ خودمم تنگ شده چون دقیقا الان یک ماه بیشتره که اصلا اینترنت نیومدم !!!! چون در اقدامی انتحاری به دلیل اینکه یکی از بچه های اداره استفاده غیرمجاز از اینترنت کرده بود فعلا هممون به آتیش اون داریم میسوزیم و اینترنت همه ما قطع شد و اونجایی تنها جایی بود که اگه یه موقع وقتم آزاد میشد به همتون سر می زدم و وبلاگ خودمو می نوشتم . واقعا که آدم چقدر باید بیشعور باشه که تو اداره بره سایتهای آهنگ و موسیقی و خلاصه اصلا کار نکنه و فقط تو اینترنت باشه . از طرفی به دلیل نزدیکی به امتحاناتم ، خونه هم وقت نمیکنم اصلا درس بخونم چه برسه به اینترنت به خاطر همین فعلا تا یک ماه دیگه هم همینجوری میام و میرم تا امتحانام تموم بشه . توروخدا منو فراموش نکنین تا زود برگردم .همتونو دوست دارم و دلم خیلی براتون تنگ شده و میشه . فعلا بای بای .

+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 20:29  توسط نیکو | 

 

سلام دوستای گلم خوبین ؟ باز نیکو یکم تنبل شد و دیر اومد آپ کنه . راستشو بخواین خیلی هفته پیش کار داشتم و سرم شلوغ بود . الانم سرکار هستم و ساعت ۸:۳۰ صبحه و دیدم الان که هنوز کار شروع نشده بهترین فرصته که بیام بنویسم .

راستی امروز ۱۱ آبان تولدمه و من وارد ۲۸ سالگی شدم .  خیلی پررو هستم که خودم به خودم تبریک میگم  یادش بخیر اون موقع که کوچیک بودیم همش وقتی سنمون رو ازمون می پرسیدن یکی دوسال بیشتر میگفتیم . حالا که هی داریم بزرگتر میشیم چندسال هم کمتر میگیم . من که به خدا دلم نمیخواد از ۲۶ سالگی بیشتر بشم . چه میشه کرد واقعیت همینه دیگه . دیشب آقای شوهر تا دیر وقت جلسه داشت و دیر اومد خونه . با یک دسته گل گنده به مناسبت تولدم ولی خوب امروز معلوم میشه که آقای از کادویی چیزی خبری هست یا نه . از صبح هم تا الان فقط همینطور زنگ و اس ام اس که بهم تبریک میگن . جالبه که حتی ایرانسل هم بهم تبریک گفت .

چهارشنبه هفته قبل مرخصی گرفتم. مادربزرگ مادریم از مشهد اومده و خونه خاله ام مستقر شده و من و مامانم نهار رفتیم اونجا . خیلی خیلی خوش گذشت و چقدر خندیدیم جای همتون خالی . عصر هم آقای شوهر اومد دنبالم . طفلکی ۲ ساعت تو ترافیک مونده بود تا برسه . خیلی دلم براش سوخت .

جمعه هم با دوست آقای شوهر رفتیم امامه که تو راهه اوشان فشمه . خیلی خیلی خوش گذشت مخصوصا اینکه فصله پائیزه و مناظر خیلی زیبایی ازپائیز هزار رنگ دیدیم . جای همتون خالی . الانم که دارم آپ میکنم گردن در شدیدی دارم . یهو صبح که از خونه اومدم بیرون گردن و پشتم شدیدا گرفته . شانسه ماست دیگه روز تولدم به جای اینکه چهره ام شاد باشه دارم درد میکشم . دیگه با اجازتون فعلا برم تا بعد . مواظب خودتون باشید دوستای گلم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 10:39  توسط نیکو |